بنام بهاره . انتهای کوچه ی بن بست یاس و زنبق ، سنبله ، پشت قاب پنجره ی چوبی ، غمزده و اندوهگین با چشماش به نقطه ی نامعلومی در روبرو خیره مونده و به افکاری ژرف شیرجه زده ، تا یک به یک خاطراتش رو مرور کنه .....
رفتیم جلوی سینما ماشین خودمون رو برداشتیم ،تا شاهین بیاد
یا خدا این صدای جیغ از کجا میاد.
رمان. دخطر سانتال ۳ قسمت آخر . بازنشر از پست بانک رمان ایرانیان . نوشته شهروز براری صیقلانی.
همواره پاییز برای افسردگان ِ این شهر ، غم انگیزتر ورق میخورد ، با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته نشاط و طراوت از درختان توت درون باغ ابریشمبافی به آرامی